به نام خداوند که پادش و پادفرا برابر داشت؛

حکما گفته‌اند که شفاخانۀ در بامیان وجوداشتی و ارباب امور از او هیچ ندانستی و با مرکب خود سواره بیامدی و برفتی و دفتر خود را مزین نگهداشتی و به چار اطراف خود نگاه نکردی مگر هرچیز به دید آمدی گویی که همه دنیا را در دفتر گرد آوردی و فشرده ساختی و به دفتر ارباب بردی. اگر ارباب دهن کج کردی هزار لعبت کمر خم کردی و از او جویای احوال شدی.

    شفاخانه که سرای بیماران بودی و طبیبان بیماران مداوا کردی و به زندگی برگرداندی. طبیبان هم نان داشتی و به بالین مریضان آمدی اما چیزی فهم نکردی و به او گولی‌های متنوع دادی شاید یکی از آنها به کار آمدی و به بیمار اثر گذاشتی و حال و روز او بهبود بخشیدی.

      شفاخانۀ بامیان را آغاخان حمایت بکردندی و سی سالی در سی سال قرارداد بستندی و از او هیچ سوال نکردی و همۀ مردم این دیار را از طایفۀ اسماعل خواندی و از دم تیغ گذراندی.

    مردم هرچه شکایت بکردندی به جایی نرسیدی و طبیبان معاش دریافت نکردندی و از اینجا برفتی و طبیبان تازه کار بیامدی وضعیت بدتر شدندی. خاله سرابی حرف نشنیدی و خود را سیاسر خواندی و از ولایت بیرون نیامدی که نامحرمان دم مرگ در بیمارستان به او دید نیفگندی و به گناه بزرگ مبتلا نکردندی که او را یارای سوختن در آتش جهنم نیست.