زندگی انسان‌ها به زندانی می‌ماند که که آدم را قید و بند خواسته‌هایش می‌کند. اگر بخواهیم زنده بمانیم همه مجبوریم به یک سلسله قید و بندهای تن دهیم. چی این قید و بندها به خواست خود شخص باشد و چی این خواسته‌ها بالای انسان تحمیل شده‌باشد. به هر دو صورت غولی می‌شود در دست و پای انسان‌ها، و انسان‌ها را نمی‌گذارد که از محدوده‌ها عبور کند.

      به گونۀ مثال: اگر انسان کار نکند، خواسته‌های انسان کی برآورده می‌شود. یا کی حاضر است به آدم توتۀ نانی دهد. البته شاید این بستگی به نوعیت کار هم داشته‌باشد و شاید بعضی کارها محدودیت کم‌تری داشته‌باشد و آدم از آزادی های زیاد‌تری برخوردار باشد.

     اگر در هر جامعۀ انسانی زندگی کنی، آن جامعه سنت‌های خوب و بدی دارد و این خوبی و بدی ها سنت هم یک امر نسبی است. اگر این سنت‌ها را پیروی کنیم دست و پای مان را بسته می‌کند و اگر نکنیم خلاف مردم آن جامعه قرار می‌گریم. مبارزه کردن با سنت‌ها کار آسانی نیست. کم‌تر کسی در دنیا پیدا شده. که سنت شکنی کرده. حتا اگر خود هم در انزوا قرارگرفته.

     در هر کجای هم که برویم باز هم یک نظام و دولتی وجود دارد که قانون و مقررات خود را در آن سرزمین پیاده می کند. که یا مطابق با میل ما ویا مخالف با میل ما و یا مخالف با میل باشندگان اصلی آن دیار است. اگر در نقطۀ از دنیا مردمی بدون حکومت زندگی کند باز هم در آن‌جا حزب و سازمان، ارباب یا ملای... وجود دارد که مردم را مجبور به امر و نهی کند.

     پس درود باد به آنانی که آزاد زیستند و آزادی شعار دادند و آزادی را زندگی کردند.