روز یکشنبه معمولا روزی عادی برای هر افغانستانی است. صبح ساعت 7:30 که وارد ساحه کاری شدم همه چیز طبق روال گذشته بود. تا این که عقربه ساعت دوران خود را به عدد 8 رساند آن وقت بود که کارمند‌های دیگر هم وارد دفتر شدند. رییس دفتر که چند تا ورق سنجاق شده دستش بود وارد اتاق کاری ما شد و به کوشا همکارم اشاره کرد. که این را بگیر و به ریاست امور زنان در چلسه شرکت کن. او گفت نه من امروز مریضم از عهدۀ این کار بر آمده نمی‌توانم. خب! ظاهرا مریض به نظر نمی‌رسید اما دلیل نرفتنش را ندانستم. رییس دور زد ورق‌ها را که دعوت‌نامه سکتور اجتماعی بود پیش من بالای میز انداخت و گفت که تو برو! باز رو به طرف کوشا کرد و گفت اگر تو می رفتی خوب بود. تجربه ات نسبت به آموزگار زیاد تر است. کوشا گفت نه نمی شه! باز رییس آمد نزد من و ورقی سفید از سر میز من برداشت و چیزی نوشت بعد آن ورق‌ها را به من داد و گفت این ها را خوانده می توانی‌من تند نوشتم. من  با گوشۀ چشمی به آن ورق نگاه کردم. دیدم که پلان کاری مجتمع جامعۀ مدنی است. من پرسیدم که چرا شما نمی‌روید گفت: تجلیل از ضحاک است امروز. من اندکی تکان خوردم. و یاد روزهای افتادم که ضحاک تازه به بند شده بود و ما در دانشگاه مرکزی کابل پلان می‌گرفتیم که چه باید کنیم تا ضحاک آزاد شود و کدام دری را بزنیم. به همین فکر بودم که خلیفه صدا کرد موتر آماده است. من هم سر و پای کنده حرکت کردم و رفتم کفشم را که در دهلیز اتاق نگهبان‌ها بود پوشیدم. ساعت 7:20 قبل از چاشت بود. خب مو تر حرکت کرد و کاکا نوروز که مسوولیت نگهبانی را به عهده داشت دروازۀ کلان آبی را رنگ را بست. موتر حرکت کرد سرک خامه بود. هر طرف تلوتلو می خوردم چون نسبت به احمدی و کوشا سبک‌تر‌ بودم. موتر سرک خامه را طی کرد، به سرک پخته شده رسید که کمک مالی آن را  زن بوش رییس جمهور اسبق امریکا کرده بود. دم مسجد رهبر شهید احمدی رییس دفتر پایین شد. من رفتم و گفتم که امروز نوبت اشتراک جلسه را به منی دیوانه زدند.

       کوتل چاونی را به سرعت پیمودیم. سرک پخته بود. از چوک شهید مزاری گذشتیم، از پیش مجسمۀ شهید مزاری. وقتی موتر از چوک دور خورد، باز هم یاد ضحاک گلویم را فشرد که از دوستان تظاهرات ضحاک در مقابل والی بامیان را شنیده بودم. نخواستم که خلیفه بفهمد نا دیده گرفتم. از سرک پخته گذشتیم به خامه رسیدیم باز به سرک پخته رسیدیم. سرک‌های بامیان به وجب پخته شده و به وجب خامه است. یا شاید والی بامیان دین خود را ادا کرده دور و بر خود را پخته کرده و باقی مانده را گذاشته به مردم. در این فکر بودم که موتر از سرک پخته خارج شد به خامه رفت. و از کم راه رفتن پیش دروازۀ ایستاد کرد. من پایین شدم. به تابلوی که پیش دروازه بود نگاه کردم که نوشته است ریاست امور زنان ولایت بامیان. ساعت از نه گذشته بود من داخل ریاست شدم. از دروازه وارد شدم دیدم که در مقابلم پولیسی نشتسته و تفنگش را محکم در بغل گرفته مثل دختری که هنوز نیلغه گرفتن را بلد نباشد. من که گفتم سالون جلسه کجاست؟ گفت: همین دروازه بغلی.  دروزاه را باز کردم که تعدادی چهارده یا پانزده نفر دور میزی بزرگی نشسته، دست ها را بی اختیار بالای میز گذاشته. من به آنها سلام کردم، خواستم برای نشستم جایی پیدا کنم. زنی از صدر مجلس صدا کرد او بچه از اقتصاد استی؟ گفتم نه از مجما خب 100 افغانی جریمه ات را بپرداز گفتم چشم صد افغانی را تقدیم کردم. دیدم بعد از من هیچ کس جریمه ناوقت آمدن را نمی دهد. گفتم خیر ویژگی ما افغانستانی‌ها فرار از قانون است.

       جلسه را زنی که در صدر مجلس نشسته بود آغاز کرد. و یکی هم در این میان قرآن خواند. بعد از بگوی و نگوی نوبت گزارش دهی به رییس محترم مبارزه با مواد مخدر افتاد. رییس گفت ما مطابق سروی UNODC در بامیان 50 هزار معتاد داریم. و از نه نفر کارمند ریاست مبارزه ولایت بامیان دو نفرش معتاد است. در دلم آهسته گفتم چشم تان را صدقه که از کسی پس نمانده اید.