شجاعت در فضای صمیمیت

شهر که ما زندگی می همه آشنا هستند. هم از لحاظ جنگ مشهور است هم از لحاظ شلوغی و بی سرو سامانی. جایی است که همه چیز به زور بازو انجام می شود منطق دیگر تاریخ مصرفش پوره شده کسی نمی رود که حوصله به خرج دهد و کار را از راه قانونی انجام دهد. راستش حوصله هم نیست. شرایط افغانستان هم ایجاب نمی کند دنبال قانون و منطق راه بروی. همین خوب است که در افغانستان هر چه امکان دارد به شرط آن که کسی را بشناسی یا پول داشته باشی. پول چه خوب موجودی است که در مقابل همه می ایستد و همه را شکست می دهد. باید شجاعت و مقاومت را از پول آموخت.

       آدم بی پول هیچ کاره است و انسانیتش هم مورد پرسش است. چرا که کشته می به ندازه یک یک پوچک کلاشنکوف هم ارزش ندارد و زیر موتر می شود بی ارزش تر از تایر یک موتر است. چور می شود و به اندزه عطسه یک سکرتر ارزش ندارد. بدون پول بهتر است نباشی. چون بی عرضه‌‌ی نمی دزدی، رشوت نمی خوری، کسی را به گلوله نمی بندی، یار مردم آزار نیستی...

      از دم کوچه گرفته تا ادارات دولتی همه با منطق زور کار می کنند. سرک ها که پور از فروشنده هاست از سرو صدایش گپ نزن، فقط وقتی بیرون رفتن متوجه گوش هایت باش که با صدای آرام بخش هراجی نترکت. از کسیت فروشی ها حرفی به زبان نیاور آن ها که شادی را مردم اعطا می کنند. وصدایی آهنگ شان نمک راه رفتن در تمام سرک های کابل است.

             موتر ها پرنده های بی بال هستند آنها که زیانش به کسی نمی رسد و در خدمت مردم قرار دارد. گرد و خاک که مربوط آنها نمی شود آن بیچاره ها مسافر می برند کرایه می گرند. تنظیف شهر که به دوش راننده نیست. آنها اگر به پاک کردن شهر روز ها را سپری کند پس وظیفه‌ی شهرداری چه می شود و مساله انتقال مردم.

      پس برمی گردیم به نقطۀ اولی که زور! زور! فقط همین را که داشته همه چیز داری و گرنه همه خرابی ها گردن تو می افتد.

      زور پول دو مولفه های هستند که انسان را به جزیره‍‌ی خوشبختی می رساند. اگر یکی از این دو را دشته هم می شود یک کاری کرد زیرا این دو لازم و ملزوم یک دیگرند زیرا اگر پول داشته باشی می توانی قدرت را به دست بیاوری و اگر قدرت داشته باشی می توان پول پیداکنی. کمک های خارجی که کم نیست و ما هم آن قدر بی عرضه نیست که کمک ها به سرک، پل و دیگر بخش های بازسازی شهر صورت بگرد، آری مردی هم همین است و گرنه با کفار هیچ فرقی نداریم.

      از منطق به من نگوی که سخت بدم می آید اگر قرار باشد که ما با منطق کار کنیم باید همه زندگی خود را ویران کنیم از موتر گرفته تا سختمان  های وشهرک های رهایشی را به مردم بخش کنیم. مگر دیوانه ایم ما که این ها را مفت به دست نیاوردیم. در دوران جهاد هم خون دل خوردیم با شوروی ها جنگیدیم و دست خارجی ها را از وطن قطع کردیم.

      اگرنه کشور های ما مانند تاجکستان، ازبکستان، ارمنستان...می بودیم و چیز های شیطانی خیلی زود به کشور ما می آمد. و مردم ما را اغوا می کرد. و بچه های ما را به زور به مکتب روان می کرد. ای پرسان نکن ما در همه جا مردم بودیم چه در میدان جنگ با روس ها و چه جنگ خودی ولله در همی جنگ های داخلی هم از خون خود گذشتیم و از نام و ننگ منطه‌ی خود نگذشتیم و تا سر حد آخر جنگ کردیم. افسوس صد افسوس که امریکایی ها با نیروی ناتو از راه رسید.

      این ها هم یک گپ های لوده لوده می زند: بازسازی، دیموکراسی، حقوق بشر، کرامت بشری، آزادی بیان... خوب بگویند این ها همه حرف هستند. ما خراب می کنیم خارجی درست کند معلوم می شود که کی نقص خواهد کرد. این ها اگر لوده نبودند بازی ما را نمی خورد. هیچ نمی فهمد که روز ها با خارجی ها هستیم معاش شان را می گریم. شب ها مخالف شان می شویم و طرح خراب کردن پل و پلچک ها را می ریزیم. مکتب که هیچ ما رفتن بچه ها در مکتب مخالف هستیم. خارجی لوده ها می گویند دختر ها باید به مکتب بروند. با این همه لودگی باز جامعۀ مدنی ما را متهم به تروریست کنند. که معلم ها را می کشند و مکتب های را آتش می زنند. یا بسته می کنند. خب دنبال این گپ ها نگرد کسی که عقل دارند که می فهمه و کسی که نمی فهمه بان که لودگی کنند